در منزل خانم و آقای شاد یک میز مربع شکل همه کاره وجود دارد که کاربردش از میز ناهار خوری تا میز تحریر دو نفره متغیر می باشد. به این ترتیب که آن ها لپ تاپ هایشان را روی میز مذکور قرار می دهند، رو به روی هم می نشینند و صندلیشان را تا حلق جلو می کشند! فضای ما بین لپ تاپ ها پر است از وسایلی از قبیل انبوه جزوه و کتاب، تنگ آب، لیوان کثیف، موبایل، پوست پرتقال (به فراخور فصل پوست میوه متفاوت می باشد) و ... ! یک روز که خانم و آقای شاد سرجای خود نشست
ه و مشغول کارشان بودند، خانم شاد به یکی از کتاب هایش احتیاج پیدا کرد. با توجه به شرایط سختی که برای برخواستن از جایش داشت، نگاهی به اطرافش کرد و کتاب را در ضلع شمالی میز مذکور و به موازات نیمرخ خود و آقای شاد رویت نمود. آنگاه با دانستن فاصله ی خودش با آقای شاد، و با استفاده از یک رابطه ی ساده ی فیثاغورث به این نتیجه رسید که فاصله ی کتاب تا آقای شاد با احتساب طول دست چپ آقای شاد به عنوان ضلع عمود بر فاصله ی آن دو، کمتر از فاصله ی خودش تا کتاب می باشد. بنابراین از آقای شاد درخواست کرد تا کتاب را به او بدهد. اما آقای شاد معتقد بود که دستش به کتاب نمی رسد و خانم شاد فاصله را اشتباه محاسبه کرده است. برای اثبات حرفش دستش را دراز کرد و در کمال خوشحالی به او گفت: دیدی دستم نمی رسه؟!
خانم شاد کمی خندید و گفت: من شما را جسم صلب در نظر نگرفتم! بنابراین ΔL ناشی از تغییر شکل کششی عضلات کتف و کمر شما را لحاظ کرده ام! لطفا از نیروی حاصل از انرژی ماهیچه ای خود استفاده بفرمایید.
و اینگونه بود که پس از یک ربع تلاش، خانم شاد به کتاب مورد نظر دست یافت. نا گفته نماند، چنانچه این فرآیند 2 ساعت هم به طول می انجامید، ارزشش را داشت تا خانم شاد از صندلی تا حلق فرو رفته در میز برنخیزد.
پ.ن: ما خسته ایم می فهمین؟ خسته!!!
برچسب: ماجراهای آقا و خانم هوشمند,ماجراهای من و خانم دکتر,
نویسنده: کامیار قاسمی
تاريخ: سه
شنبه
23 شهريور
1395 ساعت: 14:06